من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت هفده :
با صدای دستگیره در به سمت در ورودی خانه چرخیدم، صدرا با پیتزا دو نفره و مخلفاتش از همان مغازه-ای که من عاشق پیتزاهایش بودم، وارد خانه شد.
- خانمی...خوشگله کجایی؟
نمی¬دانم چرا اصرار داشت با آنکه من را می¬دید باز هم با صدای بلند، صدایم کن ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
(: سارا
30اگه جای نغمه بودم برای خانواده ام و پیمان نامه میزاشتم و با صدرا میرفتم کشور دیگه و بعد مدتی با بچه ام و صدرا برمیگشتم و طلاق میگرفتم زندگی جدیدی رو بدون فکر به گذشته شروع میکردم:) رمان قشنگیه 💜🖤..